من، میهمان من

دخترک انگار آینه تمام نمای من بود، اما نه الان من؛ آینه تمام نمای من رویایی بود، آینه تمام نمای آرزوهای من!
روز اول آن قدر حرف‌مان گل انداخت و این قدر شیفته معاشرت هم بودیم که انگار هر کدام‌مان با خودمان رو به رو شده‌ایم! انگار از آینه درآمده‌ایم و حرف‌های در گلو مانده همه عمر را، همه حسرت‌ها و ترس‌ها و امیدها و آرزوهای خودمان را داریم از زبان خودمان گوش می‌کنیم!
دخترک که اینجا بود غبار و گرد و خاک از روی آرزوهای دیرین پاک شده بود. آرزوها آمده بود جلوی چشم و برق می‌زد.
حضورش باعث شد یادم بیاید که آرزوهای خاک گرفته‌ای هم دارم.
حضورش یادم انداخت که کجاهای زندگی روتین شده برایم و فراموش کرده‌ام که بلدم جور دیگری هم زندگی کنم. حضورش غربال بود، ذره‌بین بود، سرند بود. خرده‌ریزهای زندگی‌ام را زیر و رو کردم و دیدم که کجای کارم  و یادم افتاد که کدام نخ‌های زندگی را شل کرده‌ام و به آنی است که از دست در برود.
مواجه شدن با این دو تصویر از خودم در کنار هم تکان‌دهنده بود، تکان دهنده و هل دهنده.
باید مراقب غبارها باشم، باید مراقب جلوی چشم ماندن آرزوها باشم، همین.

این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s