خرده نوشته‌های یک تجربه کاری-۹: تسهیلگری که نبودم

امروز بعد از جلسه صبح لب و لوچه‌ام آویزان بود. ناراضی بودم از خودم، در واقع از تسهیلگری‌ام. نمی‌دانم مساله چه بود اما گره داشت، روان نبود و خوب پیش نمی‌رفت.
ترکیب جمعی که باهاشان کار می‌کردم ترکیب پر انرژی و پیش برنده همیشگی نبود، آدم‌هایی که معمولا در جمع‌شان موتور محرکند و کار را دست می‌گیرند امروز حضور نداشتند و کشتی‌مان به گل نشسته بود.
هر چه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم منظورم را به جمع برسانم، حرف زدنم بیشتر گیج‌شان می‌کرد و به تردیدشان می‌انداخت.
احساس می‌کردم زبان‌مان مشترک نیست. انگار من دارم به زبان دیگری حرف می‌زنم و کلمه‌ها و جمله‌هایم معنای دیگری به ذهن‌شان متبادر می‌کند. الان که دارم این‌ها را می‌نویسم فکر می‌کنم نوع گوش کردن و واکنش نشان دادن یک نفرشان هم در این ماجرا نقش داشته است. دخترک عجول است، حرف که از دهان درنیامده، کلمه‌ها را می‌گیرد و بر اساس همان واکنش نشان می‌دهد یا تصمیم می‌گیرد. قبلا هم این را ازش دیده بودم، انگار معنای حرف را نمی‌گیرد و فقط در سطح می‌ماند. گفتگو کردن و ارتباط برقرار کردن باهاش کار آسانی نیست. البته قبلا بقیه اعضای گروه‌شان حضور داشتند و آن‌ها معنا را برایش جا می‌انداختند اما امروز که جای آن‌ها خالی بود نوع گوش کردن و واکنش نشان دادن او به طور جدی روی فضا تاثیر گذاشته بود.
البته این‌ها را الان دارم می‌فهمم. در حین جلسه کلافه و فکری این بودم که چرا کار این قدر گره می‌خورد.
احساس می‌کردم حضور من یک جاهایی دارد روند تحلیل‌شان را مختل می‌کند و خودم شده‌ام اخلال‌گر جمع‌شان. برای همین در دو مقطع کار را سپردم به خودشان و جمع‌شان را ترک کردم، حتی از کنارشان بلند شدم و رفتم طرف دیگر اتاق تا کارشان را پیش ببرند.
ذهنم درگیر این بود که کجای کار دارد می‌لنگد؟ چه چیزی دارد مانع می‌شود که یک جریان روان و خوشایند از تحلیل و پیش‌رفت کار شکل بگیرد؟
انگار یک جاهایی نقشم بین تسهیلگر و آموزشگر در نوسان بود. یک جاهایی جواب‌های درست، نوع نگارش درست، یا شکل اجرای درستی از تکنیک در ذهنم بود که آن‌ها انجامش نمی‌دادند و من اصرار داشتم به انجامش. خودم هم خوب نمی‌دانم کجا این اصرار به جاست و کجا به جا نیست. به هر حال تکنیک قاعده‌ای دارد که اگر رعایت نشود کارکردش را پیدا نمی‌کند، اما آن‌جایی که خودشان دارند تحلیل می‌کنند و تکنیک را پیش می‌برند تاکید رو این قاعده‌ها کار سختی است.
احساس می‌کردم یک جاهایی معلمی شده‌ام که جواب درست را می‌داند اما مستقیما به بچه‌ها نمی‌گوید بلکه دارد آن‌ها را وادار می‌کند که خودشان جواب درست را پیدا کنند. کامنت‌های من و گیج شدن و مردد شدن آن‌ها باعث شده بود چنین احساسی پیدا کنم.
باید همان اول تکنیک و قاعده‌اش را توضیح می‌دادم و کار را می‌سپردم دست خودشان؟ احتمالا در آن صورت هم توضیحم راهگشا نبود، همان طور که وقتی من کنارشان نبودم باز همان ایرادات وجود داشت.
باید از سپردن ابزار کوتاه می‌آمدم، خودم نوشتن کارت‌ها را انجام می‌دادم و آن‌ها را فقط درگیر تحلیل کردن و فکر کردن می‌کردم؟ بازهم مساله به جا بود، یا عین حرف‌شان را می‌نوشتم یا اگر می‌خواستم حرف‌شان را به عبارت مناسب تبدیل کنم قاعدتا خودشان باید علت این تبدیل را متوجه می‌شدند و معنا را مال خود می‌دانستند. لنگی کار همین‌جا بود.
یا اصلا همه این‌ها وسواس بیخودی بود. همین که مفهوم نوشته‌ها برای خودشان روشن بود دیگر نباید کاری به نگارش و معنایی می‌داشتم که از خواندن نوشته‌ها می‌توان برداشت کرد.
در لحظاتی که جمع‌شان را ترک کرده بودم و به طرف دیگر اتاق رفته بودم داشتم با خودم فکر می‌کردم که چرا از دست‌شان کلافه‌ام؟ بله، از دست‌شان کلافه بودم و این خوب نبود. در واقع بی‌معنی بود. همین حس کلافگی نشان می‌داد که داشتم تسهیلگری نمی‌کردم، کار دیگری می‌کردم، شاید معلمی، شاید مدیریت، نمی‌دانم، هر چه که بود نمی‌شد اسمش را تسهیلگری گذاشت.
اما چرا کلافه بودم؟ داشتم به این فکر می‌کردم که کلافه‌ام چون انتظارم را برآورده نمی‌کنند، چون برخلاف جلسات قبل آن قدری که باید تند و تیز نیستند و به کار وصل نشده‌اند. بعد فکر کردم که خوب این انتظار از کجا شکل گرفته؟ آن ۲-۳ تا خوش فکر و تند تیزشان که الان غایبند چنین انتظاری را شکل داده‌اند؟ اگر از روز اول آن‌ها حضور نداشتند چه؟ اگر مخاطب‌ ما از همان اول همین چند نفر بودند چه؟ لابد آن وقت خودم را با همین فضا تطبیق داده بودم و کار و تحلیل را متناسب با آن‌ها پیش می‌بردم.
پس چرا الان نمی‌توانستم این کار را بکنم؟ چرا الان کار نمی‌توانست جوری باشد که آن‌ها بهش وصل باشند؟ اصلا کار چطور شکل گرفته بود که نبودن ۲-۳ نفر این قدر فضا را تغییر داه بود و روی آن تاثیر گذاشته بود؟ آیا نشانه‌ای از این است که کار متناسب با همه جمع‌شان تعریف نشده؟ ماجرا با سرعت و آهنگ فعال‌ترها پیش رفته و بقیه جا مانده‌اند و وصل نبوده‌اند در تمام این مدت؟

Advertisements
این نوشته در آموخته‌های من ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s