عمو

عمو سرطان دارد. شرایط بدنی‌ و سن و سالش جوری نیست که بشود هیچ نوع درمانی برایش انجام داد، فقط تحمل است و اکسیژن و اسپری و همین.
چند ماهی است بچه‌هایش موضوع را فهمیده‌اند اما چیزی به خودش نگفته‌اند. تصویری که از بیماری به عمو ارایه داده‌اند یک سرماخوردگی مزمن است که تبدیل به عفونت ریه شده و تا چند ماه دیگر خوب خواهد شد.
چند باری بیمارستان بستری شده و باقی‌اش را در خانه مانده و بچه‌ها به نوبت ازش مراقبت می‌کنند.
عمو بی قرار است، سرفه‌ها اذیتش می‌کنند، نمی‌تواند بخوابد و از طول کشیدن بیماری خسته شده است. گاهی شاکی می‌شود که چرا من را پیش یک دکتر خوب نمی‌برید، گاهی از دکترها گله می‌کند که چرا به من دارو نمی‌دهند، گاهی غر می‌زند که بچه‌ها به من رسیدگی نمی‌کنند و دنبال درمان من نیستند.
عمو خبر ندارد که بیشتر از این کاری نمی‌شود کرد، نمی‌داند که فقط می‌شود عوارض بیماری را تا حدی کنترل کرد و مدت باقی مانده را زندگی کرد. عمو حتی نمی‌داند که چند ماه دیگر تا قبل از تمام شدن فرصت دارد.
اما ما همه این را می‌دانیم و انگار در یک نمایش بزرگ از دروغ حضور پیدا کرده‌ایم. هر بار که به دیدنش می‌روم احساس می‌کنم من هم با دیگران همدست شده‌ام و دارم گولش می‌زنم.
به نظرم این کار یکی از بدترین کارهایی است که می‌شود در حق این مرد کرد. انگیزه بچه‌ها از مخفی کردن حقیقت را درک می‌کنم اما بازهم این کار به نظرم منصفانه و اخلاقی نیست.
شاید عمو کار نیمه تمامی داشته باشد، شاید دلش بخواهد حرف ناگفته‌ای را با کسی در میان بگذارد، شاید دلش بخواهد تصمیمی در مورد اموالش بگیرد، یا هر چیز دیگری که ممکن است به عقل ما و بچه‌ها نرسد.
به نظرم بچه‌ها با این کار حق تصمیم گیری را از او گرفته‌اند، مردی را که ۶۰-۷۰ سال افسار زندگی‌اش دست خودش بوده و این همه سال گلیم خودش و بچه‌هایش را از آب بیرون کشیده در شرایطی قرار داده‌اند که مثل یک بچه صغیر از خودش اختیاری نداشته باشد.
پنهان کردن این حقیقت فشار را روی همه‌شان زیاد کرده، از یک طرف عمو دل‌چرکین است و احساس می‌کند در حقش کوتاهی می‌کنند، از طرف دیگر بچه‌ها در مظان اتهام قرار دارند و باید تیر و ترکش‌های حرف‌های عمو را تحمل کنند، آن هم در حالی که مراقبت ۲۴ ساعته از او به لحاظ جسمی و روحی خسته‌شان می‌کند.
به نظرم این پنهان‌کاری باعث شده فرصت همراهی و همدلی از هر دو طرف ماجرا گرفته شود و فشار این وضعیت چند برابر شود.
می‌فهمم که شنیدن این خبر چقدر می‌تواند تکان دهنده باشد برایش، می‌تواند زیر و رویش کند، نا امیدش کند یا به قول بابا باعث شود که تا غروب کارش تمام شود؛ اما بازهم فکر می‌کنم این حقیقتی است که باید با آن رو به رو شد. طبیعی است که بترسد یا از روزگار خشمگین شود یا ماتم‌زده شود و تلخ و گریان حتی پیش از مرگ به عزای خودش بنشیند. این‌ها احساسات طبیعی آدمی است که در این موقعیت قرار می‌گیرد، و فکر می‌کنم تا هر جایش که دوام بیاورد به هر حال دوره گذار دارد و به هر حال می‌شود همراهی‌اش کرد. در واقع انگار گفتن حقیقت شرایطی را ایجاد می‌کند که نوع مراقبت متفاوتی را می‌طلبد، شاید بیشتر مراقبت روحی به جای مراقبت جسمی؛ اما یک جور همدلی و سبک شدن بار هم با خودش به همراه می‌آورد که احتمالا به آن بیارزد.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s