خرده نوشته‌های یک تجربه کاری-۸: لبخند بزرگ

امروز یک لبخند بزرگ بود، بس که اتفاق‌های خوب و خوشایند درش افتاد.
امروز خانم‌ها در لبه‌های جسارت‌شان راه رفتند. پا را از منطقه امن نمی‌شود/نمی‌توانیم همیشگی بیرون گذاشتند و با نوک انگشت فضاهای جدید را امتحان کردند. البته که این‌ها حاصل فقط امروز نیست، نم‌نم جلو آمده‌اند و پیش رفته‌اند و از خودشان حوصله و جسارت و امید به خرج داده‌اند. انگار دانه‌های کاشته شده این چند وقت است. امروز فقط به خاطر همزمانی این همه نشانه است که این طور در ذهنم پر رنگ شده و پر رنگ مانده است.
اول صبح یکی از آن کارهایی که به آرزو می‌مانست را کردیم. دور هم جمع شدیم و باهم رفتیم بازدید میدانی از محل زندگی‌شان و موضوعاتی که دارند رویش کار می‌کنند. قهرمان‌های امروزم بودند این خانم‌ها. مثل راهنماهای تور واقعی باهم حرف می‌زدند و مسیر بازدید را تعیین می‌کردند و دیدنی‌ها را نشان می‌دادند. البته که تردید و شک هم در بین‌شان بود، اما آدم‌های پیش‌برنده‌ و با اعتماد به نفس‌ هم در بین‌شان بودند، از آن‌هایی که موتور محرک گروهند. کنارشان که راه می‌رفتم دایم این جمله در مغزم تکرار می‌شد که دارند روی لبه‌های جسارت‌شان راه می‌روند.
کمی بعد همکار فنی‌مان آمد و در جمع‌شان نشست تا به سوالات فنی که برای پروژه‌شان داشتند پاسخ دهد. آن قدر خوب و مسلط و مربوط کارشان را برایش ارایه کردند که شگفت‌زده شده بودم. میزان تسلط و آرامش‌شان در موقع سوال پرسیدن از همکار تحسین برانگیز بود. یک تعامل خوب و هم‌سطح.
بعد از رفتن همکارمان از جمع، ازشان پرسیدم چطور بود؟
همه خوشحال و لبخند به لب و پر انرژی گفتند عالی! از خودشان و کارشان کیف کرده بودند. انگار اطلاعاتی که به دست آورده بودند و چیزهایی که شنیده بودند خون تازه‌ای در رگ‌هایشان جاری کرده بود.
بعد از ظهر در جمع دیگری بودیم. این‌ها منبع اطلاعاتی مورد نیاز پروژه‌شان را خودشان فراهم کرده بودند. هماهنگ کرده بودند یکی از آقایان که تجربه فعالیتی مشابه کار آن‌ها را داشته به جمع‌شان بیاید و تجربه‌اش را با آن‌ها به اشتراک بگذارد. وقتی طرف کارشان را و چیزهایی را که بهش فکر کرده بودند دید، گفت این‌ها خودشان حسابی واردند! و راست می‌گفت، تقریبا چیزی را در فرایند تحلیل و برنامه‌ریزی‌شان جا نینداخته‌اند. کمی دورتر از جمع‌شان نشسته بودم و داشتم نگاه می‌کردم به چیزی که جلوی چشمم بود، به آدم‌هایی که از یک جلسه ساده پر از درخواست و غر و انتظار شروع کردند و حالا در جایی از مسیر ایستاده‌اند که خودشان می‌روند و پتانسیل‌های موجود در محله‌شان را به کمک می‌گیرند.
انگار کم‌کم دارند فرمان را دست می‌گیرند.
کاغذها را با خودشان بردند که رویش کار کنند، قرار جمعی گذاشتند که در غیاب ما دور هم جمع شوند و طرح‌شان را مکتوب کنند، بخشی از وسایل را برای خودشان سوا کردند و کنار گذاشتند که ازش استفاده کنند و حتی نمونه‌های آزمایشی پروژه‌شان را بردند که کارکردش را تست بزنند و آزمایش کنند.
امروز برایمان پر از نشانه‌های تغییر بود.

Advertisements
این نوشته در آموخته‌های من, دل خوشی‌ها و دل ناخوشی‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s