به بهانه روز مبارزه با خشونت علیه زنان-۱۵

یک روایت در سه اپیزود
اپیزود اول:
برای ادامه تحصیل از ایران رفتند. ازدواجشان تازه بود و تازه در کشور جدید مستقر شده بودند. یک شب دعوایشان می‌شود. مرد او‌را از خانه می‌اندازد بیرون. رفیق عزیز من، تنها، بدون تسلط به زبان آن کشور و بدون آن که شهر را بشناسد مانده آن طرف در بسته خانه‌اش. مرد به خانه راهش نمی‌دهد و او سرگردان خیابان‌ها می‌شود. جایی را نداشته برود یا کسی را نمی‌شناخته که سراغش برود، به ناچار سوار اتوبوس می‌شود و تا نصفه شب بی‌هدف از این سر شهر به آن سر می‌رود. حال خراب و اشک و آه و تنهایی به کنار.
آخر سر نصفه شب دوباره به در خانه برمی‌گردد. به قول خودش مرد دلش می‌سوزد و اجازه می‌دهد برگردد خانه.
این‌ها را که تعریف می‌کرد قلبم فشرده ‌شد، تکه تکه شد و له شد از چیزی که بر سر این رفیق عزیز رفته بود.
اپیزود دوم:
پای چشمش کبود بود. کلاسیک‌ترین و تابلوترین نماد کتک خوردن. ظن اولم کتک خوردن بود اما برایم غیرقابل باور بود که از شوهرش کتک خورده باشد. خودش گفت که داشته از سبد سیب زمینی بر می‌داشته و بی‌هوا بلند شده و صورتش خورده به لبه پنجره باز آشپزخانه و خلاصه خدا چقدر رحم کرده که چشمش آسیب ندیده و از این حرف‌ها.
کبودی چشمش داشت کمرنگ می‌شد و از بنفش به زرد تبدیل شده بود. اما دو هفته بعد دوباره همان‌جا کبود شد. این بار گفت که بچه کوچک‌شان در حالی که شمعدان‌های افریقایی را دستش گرفته بوده و داشته در بغلش شیر می‌خورده، بی هوا آن را به صورتش کوبیده و باز خدا رحم کرده و از بخت او درست همان جای قبلی خورده و از این حرف‌ها.
بعدها فهمیدم که ظن اولم درست بوده است. مرد عصبانی شده و با مشت کوبیده در صورتش.
بدترین قسمت ماجرا برای خودش این بود که آدم‌ها صورت کبودش را می‌دیدند و حدس می‌زدند چه اتفاقی افتاده است. بیشتر از این که ناراحت باشد یا عصبانی باشد یا هر احساس دیگری داشته باشد، خجالت‌زده بود.
اپیزود سوم
اواخر شب بود که صدای داد و فریادشان بلند شد. دعوا می‌کردند. اول فقط صدای قدم‌های سنگین‌شان بود که تند تند از این سر خانه به آن سر می‌رفتند، صدای کوبیده شدن درها و جا به جایی وسایل. بعد صدای داد و فریاد مشخص‌تر شد، صدای جیغ زن. صدای مرد کمتر می‌آمد اما صدای زن واضح‌تر بود. زن لا به لای جیغ‌هایش کمک می‌خواست.
ما هر سه تا بیدار بودیم و با استرس سر پا ایستاده بودیم و نمی‌دانستیم چه کنیم. بابا معتقد بود نباید مداخله کنیم، زندگی خصوصی‌ خودشان است. من اصرار داشتم که باید برویم بالا و در بزنیم، شاید زن دارد کتک می‌خورد که این طور کمک می‌خواهد.حتی اگر هیچ دخالتی هم نکنیم در زدن باعث می‌شود وقفه‌ای در فضا پیش بیاید و اگر زن در موقعیت بدی است، فرصت کند خودش را نجات دهد.
صدای باز شدن در آمد و داد و فریادشان کشید به راهرو. دیگر زن به طور مشخص اسم بابا را صدا می‌کرد و کمک می‌خواست.
در آپارتمان را باز کردیم و بابا رفت بیرون.
مرد داشت زن را به زور از خانه می‌انداخت بیرون، تهدیدش می‌کرد و می‌خواست به زور سوار ماشینش کند. تک صحنه‌ای که من دیدم دست بالا رفته مرد بود که آماده بود روی صورت زن فرود بیاید.
باقی ماجرا را دیگر ندیدم. فضا آرام‌تر شد. بابا زن را فرستاد بالا خانه خودشان و مرد را آورد خانه ما و نگذاشت برود بالا. مرد یک ساعتی نشست و آبی خورد و سیگاری دود کرد و رفت. گفت می‌رود خانه مادرش.

Advertisements
این نوشته در اطلاع‌رسانی‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s