به بهانه روز مبارزه با خشونت علیه زنان-۵

بیش از چهل سال از زندگی مشترک‌شان می‌گذرد. حالا هر دو مرد و زنی مسن هستند با کلی عروس و داماد و نوه. از بیرون که نگاه کنی یک زندگی معمولی می‌بینی، یک زندگی به ثمر رسیده و خوب. اما دو سال پیش دم عید نوروز بود که پرده کنار رفت.
آقا تصمیم به ازدواج مجدد گرفته بود و شنیدن این موضوع کل زندگی خانم را مثل آوار روی سرش خراب کرد. همه حسرت‌ها و سختی‌ها و نداشته‌های این همه سال آمد جلوی چشمش. همه آن چیزی که به قول خودش در تمام این مدت به خاطر آبرویش تحمل کرده بود.
از همان روز اول هم باهم سازگار نبوده‌اند، دعوا جزو ثابت زندگی‌شان بوده است اما همدیگر را تحمل کرده‌اند و به زندگی ادامه داده‌اند. به جز بحث تابو بودن و سختی طلاق، زن پشتوانه و امکانی هم برای این کار نداشته است. پدر و مادری که فوت کرده‌اند و خواهر و برادر ناتنی که پیش‌شان جایی نداشته است. مهریه قابل توجه، پول، شغل یا هیچ نوع درآمدی هم نداشته است. یک زن تنها و آبرومند!
حالا بعد از این همه وقت نمی‌دانم چه شده که مرد به صرافت زن دوم افتاده است. تکه پاره‌های روایت‌شان را که شنیدم، درک می‌کردم که مرد دلش زندگی خوشحال‌تری با زنی بخواهد که نیازهایش را برآورده می‌کند اما…
زن له شده بود… خرد شده بود… چیزی ازش باقی نمانده بود.
انگار یک آدم را بگیری و همه زندگی‌اش را بچلانی در یک شیشه و بعد شیشه را جلوی رویش بکوبی روی زمین.
زن احساس تنهایی می‌کرد و حتی بچه‌هایش را متهم به طرفداری از پدر می‌کرد. انگار همه دنیا شده بودند یک جبهه و زن تنها و شکست خورده در جبهه رو به رو مانده بود. کاری هم از دستش بر نمی‌آمد. می‌توانستم تصور کنم که چطور احساس تفاله بودن می‌کند، احساس استیصال و از دست دادن همه چیز.
گمان کنم همچنان گزینه طلاق روی میزش نبود، طلاق برایش به معنی از دست دادن سرپناه و مخارج زندگی و خانواده و فامیل بود. زن تنها و افسرده‌ای که از عهده مخارج و کارهای زندگی‌اش هم بر نخواهد آمد.
آن روزها که این‌ها را شنیده بودم، کامم حسابی تلخ شده بود و احساس استیصال و غم زن در من هم نفوذ کرده بود.
من فقط توانستم از دوستی سراغ یک وکیل خوب را برایش بگیرم که حداقل بروند مشورت کنند و ببینند چه راه‌هایی پیش پایشان هست و آیا امکانش هست که بخشی از ثروت و دارایی مرد به زن تعلق بگیرد تا لااقل نگران نان شب نشود.
نمی‌دانم سراغ وکیل رفتند یا نه، اما زن دوباره به زندگی‌اش برگشت. ظاهرا آقا از تصمیمش منصرف شده بود و دوباره همه چیز عادی شد. هرچند بعید می‌دانم زن هیچ وقت بتواند احساسی را که در آن برزخ تجربه کرد از یاد ببرد.

Advertisements
این نوشته در اطلاع‌رسانی‌های من ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s