خرده‌ نوشته‌های یک تجربه کاری-۷: دلتنگی

دوست‌شان دارم. خیلی‌هایشان را دوست دارم.
در گروه‌های خانم‌ها خیلی‌هایشان عزیزهای دلم هستند. وقتی با چهره خودم کنارشان نشسته‌ام یک سارای خوشحال با یک لبخند گل گشاد و چهره ذوق زده هم در درونم است. از پیش رفتن‌هایشان ذوق می‌کنم و دوست دارم بازهم باشم و ببینمشان و ادامه مسیرشان را تماشا کنم.
در گروه آقایان تقریبا همه‌شان برایم عزیزند. محترم و بزرگوار و خوش‌فکر. حرف زدن و کار کردن با آن‌ها برایم خوشایند است. دوست دارم باشم و باز با آن‌ها کار کنم و در معرض دیدگاه‌ها و گفتگوها و چالش‌هایشان قرار بگیرم. حتی دلم می‌خواهد ارتباطمان ادامه پیدا کند و به جرگه همکارها و رفقایم اضافه شوند.
دلم برای همه‌شان تنگ می‌شود؛ مخصوصا که قواعد و پروتکل‌ها اجازه ارتباط مستقیم در آینده را نمی‌دهد. دی ماه که تمام شود از اینجا می‌رویم و به معنای واقعی کلمه دیگر در کنارشان یا در دسترس‌شان نیستیم.
تمام می‌شوند… همین.
و فکر کردن به این موضوع برایم غم‌انگیز و دلتنگی‌آور است.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s