اندراحوالات مترو و پدیده‌هایش!

مشاهده واقعی، پنجشنبه ساعت هشت و نیم صبح در مترو:
خانم حدود پنجاه سال سن داشت، ایستاد وسط واگن و به همه سلام و صبح به خیر گفت. گفت چیزی برای عرضه ندارد، کارش مشاوره و روان‌شناسی است و چون خیلی از تماس‌هایی که باهاش گرفته می‌شود راجع به موضوعات مشترکی است تصمیم گرفته در مترو اطلاعات و مشاوره‌اش را در اختیار همه بگذارد. گفت موضوعات مشترک یکی در مورد مراحل پیش از ازدواج است و دیگری راجع به اعتماد به نفس.
و حرفش در مورد اعتماد به نفس را شروع کرد…. سخنرانی بی وقفه…. اواسط حرفش از احادیث و آیه‌های قران هم استفاده می‌کرد…. و حرفش تمامی نداشت… سخنوری کامل به مثابه یک آخوند یا یک سخنران که شغلش سخنرانی است.
من مشغول ویرایش یک متن بودم و حرف زدن بی وقفه‌اش تمرکزم را به هم زده بود. داشتم به این فکر می‌کردم که این بدتر از سر و صدای دستفروش‌های متروست، آن‌ها تبلیغ می‌کنند و می‌روند، نهایتا حق انتخاب برای استفاده از محصولشان با توست. اما در این یکی هیچ حق انتخابی وجود ندارد.
بیشتر خانم‌ها با دقت به حرفش گوش می‌دادند. من همه‌اش داشتم سعی می‌کردم این پدیده را با خودم حلاجی کنم.
دو تا محور اصلی ذهنم را مشغول کرده بود. اول این که چرا این خانم دارد چنین کاری می‌کند؟ واقعا انگیزه‌اش از این کار چیست؟ به دنبال چه می‌گردد؟
و دوم این که داشتم به مترو و فضایی که به واسطه واگن اختصاصی بانوان ایجاد شده فکر می‌کردم. به پدیده‌های جدیدی که در کنار این فضای شهری جدید به وجود آمده‌اند.
وسط‌های صحبتش بود که یکی از خانم‌ها ازش شماره خواست، و دیگری سراغ کارت ویزیتش را گرفت. بله، شاید بازاریابی برای خدمات انگیزه این سخنرانی اول صبح است.
بعد از این وقفه کوتاه باز سخنرانی بی وقفه‌اش را پی گرفت. نه من به ایستگاهم می‌رسیدم و نه او خیال پیاده شدن داشت.
هم از سر کنجکاوی و هم به قصد این که وقفه‌ای در شنیدن حرف‌های صدا و سیمایی‌اش به وجود بیاورم، پریدم وسط حرفش و پرسیدم «شما هر روز این کار را در مترو می‌کنید؟»
از نوع سوالم جا خورد. برای این که کمی از زهر سوالم را بگیرم اضافه کردم «آخر من تا به حال ندیده بودم و این کاری که می‌کنید برایم جدید بود.»
به خودش مسلط شد و پاسخ داد «نه، الان داشتم می‌رفتم امتحان یک رشته دیگر را بدهم گفتم این صحبت‌ها را با مردم در میان بگذارم.»
یک حدس دیگر: شاید علاوه بر بازاریابی داشت خودش را برای امتحان آماده می‌کرد و با گوش‌های مجانی ما درسش را دوره می‌کرد!
با سوال من فضای سخنرانی شکسته شد و بقیه مسافرین مترو هم وارد فضای معاشرت و گفتگو شدند. یکی از مشکلاتش گفت، دیگری از کار این خانم تقدیر کرد، خلاصه از سخنرانی بی‌وقفه نجات پیدا کردیم.
البته بازار رد و بدل کردن تلفن و هماهنگ کردن وقت مشاوره همچنان داغ بود.  بالاخره دو ایستگاه قبل از من پیاده شد.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s