تکه پاره‌هایی از سفر – ۷

پیاده که داشتم جزیره را دور می‌زدم دختر را دیدم. باهم قدم زدیم و هم‌صحبت شدیم. ده دوازده سالی از من بزرگ‌تر بود. خودش را بازنشست کرده بود و دیگر کار نمی‌کرد. سفر هم زیاد رفته بود. البته همه‌اش با تور. از آن دخترهایی نبود که تنها بار و بندیل جمع کند و سفر برود. خودش می‌گفت اگر من را بین راه پیدا نمی‌کرد شاید حتی جزیره را هم کامل دور نمی‌زد، می‌رفت یک جا می‌نشست و کتابش را می‌خواند!
باهم درباره سفرهایی که رفته بودیم و چیزهایی که تجربه کرده بودیم حرف زدیم، در مورد مدل سفر کردن‌مان. وقتی اسم افغانستان را به عنوان یکی از جاهایی که رفته‌ام شنید، – بعد ار ابراز تعجب و کنجکاوی در مورد وضعیت آن‌جا-، با خنده شروع کرد به اسم بردن از کشورهایی که لابد قصد دارم در آینده بروم. دو سومش درست بود!
از هوش و طنزش خوشم آمد 🙂

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s