تکه پاره‌هایی از سفر-۶

خارج که می‌شوی، وقتی قرار است پاسپورتت آن طرف چک شود و مهر بخورد، مامور مرزی خارجی با دقت به عکست خیره می‌شود. چند بار نگاهش را بین چهره واقعی تو و عکست -که در آن صورتت در یک تکه پارچه بدون بیرون بودن یک تار مو قاب گرفته شده -بالا و پایین می‌کند. لابد دیگر به تشخیص این همه تفاوت در چهره کسانی که پاسپورت ایرانی دارند عادت کرده است.
برگشت به مرز ایران همیشه غم‌انگیز است. بیرون از این جا که هستی دنیا شبیه هم است و تو هم یکی از آدم‌های این دنیایی و فرقی با بقیه نداری. می‌توانی در هر دسته‌ای در ابعاد جهانی جا بشوی: توریست‌ها، دانشجوها، بک پکرها و …
اما وقتی به مرز ایران می‌رسی دوباره یادت می‌افتد که ساکن چه جور کشوری هستی و با چه جور ماجراهای مضحک و غم‌انگیزی رو به رویی.
این حس را هم در مرز زمینی تجربه کرده‌ام و هم در مرز هوایی.
آن دفعه که در صف زدن مهر خروج در پاسپورت ایستاده بودیم، چند قدم مانده به مامور مرزی خارجی، خانم‌ها یکی یکی مانتوهای مشکی‌شان را پوشیدند و شال‌ها و روسری‌ها را سر کردند و خودشان را آماده مواجهه با خاک ایران کردند. به عینه می‌دیدی که فاصله این دنیا و آن دنیا فقط چند متر است. ایستادن در آن صف و تجربه کردن این فاصله چند متری یکی از غم‌انگیزترین تجربه‌های سفری‌ام بود.
این بار هم خانم‌ها در سالن فرودگاه خارجی مانتوها را پوشیده بودند و شال‌ها و روسری‌ها را دم دست گذاشته بودند. داخل هواپیما دیگر همه به شکل رایج کشوری درآمده بودند که در آن زندگی می‌کنیم.
باز هم یادآوری قواعد ناخوشایندی که در خاک سرزمینت جاری است.
مرز جای غم‌انگیزی است. جای خیلی غم‌انگیزی است. وقتی سفر تمام می‌شود و همه تجربه‌ها و آدم‌ها و فضاها را پشت سرت می‌گذاری و برمی‌گردی به همان چاهی که در آن زندگی می‌کردی؛ دوباره می‌شوی یکی از اهالی کشوری که اخبار بدش سال‌هاست تیتر خبرگزاری‌های دنیاست و اسم و رسمش با سیاست‌مدارانش گره خورده است.
وارد فرودگاه امام که شدم، بغض داشتم، هم از تلخی تجربه مرز و هم از دیدن کسانی که با دسته گل به استقبال عزیزان‌شان آمده بودند. فرودگاه ما مسافر خارجی زیادی نداشت. بیشتر مسافرها اهل همین سرزمین بودند، خیلی‌های‌شان دانشجوها و مهاجرت کرده‌هایی بودند که بعد از مدت‌ها خانواده‌شان را می‌دیدند. خانواده‌ها با اشک و لبخند پسرک‌ها و دخترک‌ها‌یشان را در آغوش می‌گرفتند و قربان و صدقه‌شان می‌رفتند.
فرودگاه محل تجلی احساسات غریبی بود. این‌جا هم یکی از غم‌انگیزترین تجربه‌های سفری‌ام بود.

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s