چ، آخرین حرف ابراهیم حاتمی کیا

چ را دیدم. فیلمی که به قول تبلیغاتش آخرین حرف ابراهیم حاتمی کیا در سینمای ایران است. در مقایسه با حرف یکی مانده به آخر (گزارش یک جشن) و حرف دو تا مانده به آخر (دعوت) حاتمی‎کیا به مراتب حرف بهتری است! اما این که بخواهم بگویم چ فیلم خیلی خوبی است و از آن نقطه‎های درخشان و به یاد ماندنی در سینمای ایران است، نه! اصلا این طور نیست.

مهم‎ترین نکته مثبت فیلم جلوه‎های ویژه و صدایش است. نقطه قوت فیلم است، و شاید بتوان گفت به جز جلوه‎های ویژه بقیه نکات فیلم در حد متوسط باقی مانده است.

به دیدنش نمی‎ارزد؟ چرا می‎ارزد. اتفاقا می‎خواهم به کسانی که تا به حال دست و دلشان به دیدن فیلم نرفته و بعضا منتظر تماشایش در تلویزیون یا پخش خانگی هستند، توصیه کنم که حتما فیلم را در سینما ببینند. حیف است جلوه‎های ویژه و صدای دالبی فیلم از دست برود، چیز زیادی برای دیدن باقی نمی‎ماند.

نمی‎دانم عیب از فیلمنامه و روایت داستان بود یا از نحوه کارگردانی که باعث شده بود موقعیتی با قابلیت کشش و جذابیت زیاد، تبدیل به فیلمی نسبتا کش‎دار بشود. فیلم دو ساعت و پنج دقیقه است و من در طول فیلم دو بار ساعتم را نگاه کردم. یعنی فیلم نتوانست جوری نگهم دارد و وصلم کند که متوجه گذر زمان نباشم.

البته قصه‎گویی حاتمی‎کیا در مقایسه با فیلم‎های متوسط و بد سینمای‎مان خیلی بهتر است اما دارم به این فکر می‎کنم که با این سوژه می‎شد فیلم خیلی بهتری از کار درآورد. مثلا نمونه‎هایی از فیلم‎های مربوط به جنگ جهانی را در نظر بگیرید که چطور آدم با موقعیت و شخصیت‎های داستان هم‎ذات پنداری می‎کند و یک جاهایی از ترس یا استیصال یا غم یا فکر، نفسش در سینه حبس می‎شود. در چ با وجود این که سوژه و موقعیت‎ شخصیت‎ها چنین فرصتی را به دست می‎دهد، چنین اتفاقی نمی‎افتد. پاوه دارد سقوط می‎کند، خبری از کمک دولت و ارتش نیست، «دشمن» تا پشت در رسیده اما آن حس واقعی استیصال یا ترس یا خشم یا هر حس انسانی دیگری که باید از شخصیت‎ها به تماشاچی برسد، نمی‎رسد. خیلی معمولی فیلم را دنبال می‎کنیم و منتظریم ببینیم قصه چطور تمام می‎شود.

موسیقی فیلم را دوست داشتم. بخشی از موسیقی متن فیلم بر مبنای ملودی یکی از ترانه‎های چپی بود. اگر اشتباه نکنم بر اساس ملودی سرود بیژن بود که در رثای بیژن جزنی (یکی از بنیان‎گذاران چریک‎های فدایی خلق) ساخته شده است.

چمران را چندان نمی‎شناسم و نمی‎دانم آن تصویری که در چ از او می‎بینیم چقدر به واقعیت نزدیک است. چیزی که در فیلم دیدم بیشتر یک تازه‎وارد غمگین و حیران بود که زیر بار درد آدمیت رنج می‎کشید. کمتر می‎شد ردپای یک چریک مبارز مجرب را در این تصویر پیدا کرد. نمی‎دانم، شاید هم واقعا همین بوده، باید درباره‎اش بخوانم.

درباره واقعیت‎های تاریخی ماجرای پاوه در مرداد 58 هم چیزی نمی‎دانم. باید چیزهایی درباره آن هم بخوانم تا بتوانم بفهمم فیلم از نظر وفاداری به واقعیت چطور بوده است. عجالتا در گشت و گذارهای اینترنتی‎ام یک فیلم کوتاه از اصغر وصالی (فرمانده دستمال سرخ‎ها که از طرف سپاه در پاوه مستقر بود) پیدا کردم. در مصاحبه‎اش دارد شرح مبارزه‎شان در مریوان و پاوه را می‎دهد. جالب است.

Advertisements
این نوشته در اطلاع‌رسانی‌های من ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s