رفیقی در بیمارستان -۵؛ شب‌ها و روزها

روزها که می‌بینیمش حالش خوب است. سرحال و خندان، و دیدن این چهره و این حال و هوا انگار خیال‌مان را راحت می‌کند که اوضاع رو به بهبود است. همین است که فضای ساعت ملاقات به فا. پارتی تبدیل می‌شود به قول بچه‌ها. معاشرت می‌کنیم، گپ می‌زنیم، شوخی می‌کنیم و می‌خندیم. ما یک ساعت و نیم از ۲۴ ساعتش را می‌بینیم، یک ساعت و نیمی که بهترین ساعت هم هست. مورفینش را گرفته، خوابش را کرده، جا به جایی‌ها و چک‌آپ‌های صبح را پشت سر گذاشته و در جمع رفقا و آشنایان است.
اما سختی‌ها بعد از ساعت ملاقات شروع می‌شود.
شب‌های دردناک و بی‌خواب و طولانی. شب‌های کشداری که هر دقیقه‌اش صد ساعت می‌گذرد. شب‌ها خسته می‌شود، کلافه و بی‌حوصله. چشمش برای خواندن کتاب یا دیدن فیلم اذیت است. چیزهای شنیداری هم کمک زیادی به رفع کلافگی نمی‌کند. تلفنی که حرف می‌زنیم انگار یک آدم دیگر است، انگار ۱۸۰ درجه با دخترکی که ظهر دیده‌ام فرق می‌کند.
به قول خودش باید ساعت‌ ملاقات را در طول شبانه‌روز پخش کرد، یا لا اقل چک‌آپ‌های پزشکی را باید پخش کرد! این طوری می‌شود ساعت‌های کشدار شب را بهتر از سر گذراند و سرگرم شد!

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s