دنیای به هم ریخته

خیال می‌کنی اوضاع خوب است. خیال می‌کنی زندگی همین طور جریان پیدا می‌کند. خیال می‌کنی وضعیت متعادل و با ثباتی که دور و برت می‌بینی تا ابد ادامه دارد. با این فکر و خیالات است که درگیر جزییات می‌شوی و سعی داری و سر و شکل زندگی را درست کنی. خواجه‌ای در بند نقش ایوان.
بعد یک دفعه انگار زلزله می‌شود، دنیایت زیر و رو می‌شود. انگار دستی می‌آید و می‌زند زیر صفحه بازی زندگی، همه پایه‌ها و ستون‌هایش را به لرزه در می‌آورد.
انگار تصویری بوده بر آب. انگار قصری بوده پوشالی. دود می‌شود و هوا می‌رود.
بعد تو ایستاده‌ای لا به لای این تکه پاره‌ها و نگاه می‌کنی. مستاصل نگاه می‌کنی. ناتوان نگاه می‌کنی.
آن قدر ناتوان و آن قدر مستاصل که حتی نمی‌دانی باید از کجا شروع کنی. از کدام تکه؟ از کدام ستون؟

این نوشته در دغدغه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s