شادی‌های کوچک زندگی – ۲۱

امروز بهار بود. بهار به شهر آمده بود.
پیاده‌روی در وقت اضافی بعد از کار، نشستن در پارک، تماشا کردن گربه‌های کوچکی که برای شکار کلاغ کمین می‌کردند و خیز برمی‌داشتند، تمام کردن یک کتاب خوب، لذت بردن از باد خنک بهاری… این‌ها شادی‌های کوچک زندگی امروز بودند.
امروز باد بهاری در برم گرفت و نوازشم کرد، مغزم را، گره‌های ذهنی‌ام را، و روحم را. امروز در معرض بهار بودم.

Advertisements
این نوشته در شادی‌های کوچک زندگی ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s