رفیقی در بیمارستان – ۳؛ درد

اولین بار دوشنبه صبح این اتفاق افتاد. بعد از پنج ساعت نشستن در صندلی‌های تنگ و نامناسب اتوبوس معمولی رشت پیاده شده بودم و یک عالمه بار و بندیل هم حمل می‌کردم. بارها را در تاکسی جا کردم و روی صندلی‌اش نشستم. درد مثل برق از ستون فقراتم بالا رفت. مهره‌های پایینی کمرم از درد فریاد می‌کشیدند و آه از نهادم بلند شد. همان آن یاد فا. افتادم. بعد دیگر نمی‌توانستم تمییز بدهم که صورت جمع شده و چشم‌های نمناکم در اثر فشار درد خودم است یا فکر کردن به حجم دردی که رفیق عزیز تحمل می‌کند.
ماجرا بعد از آن هم تکرار شد. هر بار که درد ستون فقرات آمد، یاد فا. افتادم. یاد درد زیاد و بیچاره کننده‌اش.
تا کی باید درد بکشی دخترک؟ پس چرا عملت نمی‌کنند و این شکستگی‌ها را سر و سامان نمی‌دهند؟ خیال می‌کنم/امیدوارم استخوان‌ها را که درست کنند دردت کمتر خواهد شد.
کار سختی است دیدن دردکشیدن تو.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s