رفیقی در بیمارستان -۱؛ من این‌جا، دخترک آن‌جا

خبر را روز شنبه تلفنی می‌شنوم. کلمه‌ها که از پشت تلفن در می‌آید و به گوش من می‌رسد، وحشت می‌کنم، شوکه می‌شوم. اولین حسم ترس و وحشت است. دلم آشوب می‌شود و ذهنم به هزار راه می‌رود از اتفاقی که افتاده است. بی‌قرار می‌شوم و دیگر در اتاق در کنار همکاران بند نیستم. صحنه حادثه در ذهنم دایم مرور‌ می‌شود. همه‌اش به این فکر می‌کنم که در آن لحظه به چه فکر کرده‌ و چه بر او گذشته است. اس ام اس‌های سه روز قبل‌مان را مرور می‌کنم و عین آدم‌های گیج و بهت‌زده سعی می‌کنم بفهمم این کسی که خبر را درباره‌اش شنیده‌ام، همان آدم است.
بغض و وحشت و آشوب.
به همه چیز فکر می‌کنم. به این که الان چه فکر می‌کند؟ به این که الان باید کنارش باشم که اگر خواست چیزی بهم بگوید. به این که آیا کسی هست که هنوز بی خبر مانده باشد و بخواهد خبرش کنم؟ به آرزویش فکر می‌کنم و ته ته دلم می‌ترسم از این که این اتفاق بلایی سر برآورده شدن آن آرزو بیاورد. به این فکر می‌کنم که نکند او هم الان به این فکر کرده باشد و از این فکر بترسد. باید آن‌جا پیشش باشم. به زندگی‌اش فکر می‌کنم و این که احتمالا این اتفاق یک نقطه چرخش بزرگ در آن باشد. انگار یک دستی آمده و زده زیر صفحه بازی و همه چیز زیر و رو شده است. به زندگی‌ خودم و آن بخش‌هایی که به او گره خورده فکر می‌کنم، به تغییراتی که شیوه دیدارمان و معاشرت‌مان تا مدتی بعد از این پیدا خواهد کرد. به این اتفاق، به این تغییر، فکر می‌کنم و به این که هر کدام از ما آدم‌های دور و بر چطور از عهده‌اش برخواهیم آمد.
شب باز به رفقا زنگ می‌زنم و احوال می‌پرسم، فردا ظهر هم همین طور. بچه‌ها از جزییات حال جسمی‌اش می‌گویند، از انگشتانی که تکان می‌خورد و از هموگلوبینی که پایین نرفته و از چیزهای دیگر. فرق من با کسانی که آن‌جا هستند همین است. انگار آن‌ها از مراحلی عبور کرده‌اند و حالا پایشان روی زمین است و از واقعیت‌ها حرف می‌زنند. من هنوز او را ندیده‌ام، هنوز ترسیده و نگران و بهت‌زده خبرم. هر آنی که آگاهانه حواسم را مشغول کاری نکنم، ذهنم پرواز می‌کند و یاد او می‌افتد.
آن‌ها الان درگیر وضعیت درمانش هستند اما من می‌خواهم حالش را بدانم، حال او را. حال چشم‌هایش را.
باید بروم ببینمش و از زبان خودش بشنوم که چه بر او‌ گذشته است. با این پیام‌ها و نقل قول‌ها دلم آرام نمی‌شود.

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s