حواسم پرت است

این روزها برف که می‌بینم حواسم پرت می‌شود. وقتی راجع به دمای هوا و وضعیت راه‌ها و شرایط استان‌های شمالی کشور خبر می‌شنوم هم، حواسم پرت می‌شود.
حواسم می‌رود پی سقف خانه‌ها، حواسم می‌رود پی شیب جاده، حواسم می‌رود پیش آن مرد و آب کم فشاری که با لوله از چشمه به خانه‌اش آورده است.
حواسم می‌رود پیش آن‌ها که در تابستان آب‌شان قطع بود و آب بهشان نمی‌رسید، حالا لابد آب‌ها یخ زده است.
حواسم می‌رود پیش آن پیرزن تنها که زمستانش را با هیزمی که اطرافیان بهش می‌دادند سر می‌کرد.
حواسم می‌رود پیش آن دختر که دست تنها باید گاوها را جمع و جور کند و باید هر روز از چشمه آب بیاورد.
حواسم می‌رود پیش مادرش، راستی با این شرایط چطور سه روز در هفته خودش را به رشت رسانده برای دیالیز شدن؟ یعنی باز هم با ساک سنگینش آن مسیر را پیاده آمده تا سر جاده؟
این روزها که برف می‌بارید و وضع هوا این طور بود، حواسم پی آدم‌های آن‌جا بود.
اوضاع و احوال خودشان چطور است؟ اوضاع و احوال طویله و علوفه و سلامتی گاوها چطور است؟
نمی‌دانم این بار که به روستا برویم با چه چیزی رو به رو می‌شویم. نمی‌دانم چه روایت‌ها و چه خبرهایی می‌شنویم. نمی‌دانم چقدر فاصله هست بین زندگی که ما قبلا در آن‌جا دیده بودیم با زندگی که اهالی در این دوره سرما و یخبندان تجربه کرده‌اند.
احساس دوری می‌کنم، احساس بی‌ربطی، مصداق واقعی بیرونی بودن.

این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s