دلتنگی

نشستته‌ام/ نشسته‌ایم و حرف زدنش را گوش می‌کنم. محتوا مهم نیست، بیشتر تمرکزم بر لهجه و کلمات است. نمی‌دانم چی است این زبان که هر بار می‌شنوم این قدر محو و شیفته‌اش می‌شوم و دوست دارم همین طور بنشینم و در معرض کلماتش قرار بگیرم.
امشب هم ساعت‌ها نشستیم و به آهنگ کلمات گوش دادیم. یاد خاطره‌ها و حال و هوای آن سفر می‌آمد در ذهنم.
دلم برای بقیه‌شان حسابی تنگ شد. جای خالی‌شان پر رنگ بود برایم. جای خالی خوش صحبتی‌ها و معاشرت کردن‌هایش، جای خالی شیطنت‌ها و شوخی‌هایش، جای خالی کم حرفی و سکوتش، جای خالی شباهت و تفاوتش.
دلم برایشان تنگ بود امشب. دلم یک حفره داشت از نبودن‌شان و نیستن‌شان. از اینکه سرزمینم جایی است و جوری است که شاید دیگر نشود بعضی‌هایشان را دید.

این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s