وسط جلسه، وسط اتاق، ترسیدم!

امروز اواسط جلسه که آدم‎ها مشغول گفتگو بودند -بعد از همه حرف‎هایی که در فضای غیر رسمی قبل جلسه و در فضای رسمی حین جلسه از دهن بعضی آدم‎ها شنیدم-، وسط اتاق ایستاده بودم و نگاه‎شان می‎کردم. داشتم فکر می‎کردم که چه راحت می‎توانیم دچار تبختر شویم. چه راحت می‎توانیم دچار نگاه از بالا و جایگاه یک نخبه‎ی همه چیزدان شویم. چقدر خطر تبدیل شدن به چنین آدم‎هایی بیخ گوشمان است. چقدر خطر تبدیل شدن به آدم‎های خوش‎پوشِ خوش‎صحبتی که خیلی مسلط به ادبیات و الفاظ یک کار هستند اما فرسنگ‎ها از اصول آن فاصله دارند، بهمان نزدیک است.
داشتم فکر می‎کردم که دور بودن از میدان عمل و در معرض مردم نبودن – یا به عبارت بهتر با آغوش باز و روحیه یادگیری خود را در معرض مردم قرار ندادن- می‎تواند چنین بلایی سر آدم بیاورد.
وسط اتاق ایستاده بودم، آدم‎ها را نگاه می‎کردم و فکر می‎کردم اگر این آدم‎ها یک هفته با روستاییانی که دارند ازشان یاد می‎کنند زندگی روزمره کرده بودند، آیا تغییری در لحن و محتوای کلامشان ایجاد می‎شد؟ داشتم فکر می‎کردم که چقدر همه‎مان آماده‎ایم و چقدر همه چیز مهیاست برای این که از آن زندگی روزمره‎ کردن و از آن روحیه یادگیری و از آن آغوش باز فاصله بگیریم و به چنین دام‎هایی بیفتیم.
امروز وسط جلسه، وسط اتاق، یکدفعه ترسیدم از میزان نزدیک بودن این دام، یکدفعه ترسیدم از شدت در معرض این خطر قرار داشتن. انگار به مویی بند است، اگر غفلت کنی راحت در مسیر این دام می‎افتی.

Advertisements
این نوشته در آموخته‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s