«… و آسمان آبی»؛ اکران یک مستند در یک سینمای واقعی

«… و آسمان آبی» را دیدم. یک فیلم مستند درباره عزت‌الله انتظامی است.

این که یک فیلم مستند در سینما (سینمای واقعی! نه مراکز هنری-فرهنگی دیگر) اکران شود و تو بتوانی مثل بقیه فیلم‌ها بروی برایش بلیت بخری و در سالن بنشینی و آن را ببینی اتفاقی است که به خودی خود جذاب است و من را به سینما می‌کشد.

این که فیلم درباره یک هنرمند باشد که هنوز در قید حیات است و کار می‌کند و این همه سابقه کار در سینما و تئاتر هم دارد، دیگر مزید بر علت است.

به نظرم همین دو دلیل کافی است که آدم بابت فیلم هزینه کند و آن را ببیند. این فیلم را ببینید!

اما نظرم درباره فیلم؟

راستش چندان به من نچسبید و راضی کننده نبود برایم. پایه‌ای‌ترین ایرادم هم این است که مگر چند بار فرصت ساخت مستند از عزت‌الله انتظامی پیش می‌آید؟ مگر بعد از این فیلم کسان دیگری هم برای ساخت مستند از ایشان اقدام خواهند کرد؟ و اساسا مگر مخاطب باز دلش خواهد خواست که مستند دیگری از عزت‌الله انتظامی ببیند؟ بنا بر این با این شرایط و محدودیت‌ها، انتظار کار بسیار بهتری داشتم. به نظرم از این فرصت –به زعم من یگانه- باید بسیار بهتر بهره گرفته می‌شد. یک جورهایی فرصت‌سوزی شد به نظرم!

البته ناگفته نماند که در معرفی‌هایی که از فیلم در جاهای مختلف خوانده‌ام به این اشاره شده که تا به حال پیشنهادهای زیادی برای ساخت مستند به عزت‌الله انتظامی شده بوده و او نپذیرفته است. وقتی طرح این کار را می‌بیند کار را می‌پذیرد. پس می‌توان گفت این شکل از روایت به نوعی انتخاب عزت‌الله انتظامی هم بوده و احتمالا این روایت از روزگارش را دوست دارد خودش.

ناخوشایندترین بخش فیلم برایم موسیقی‌اش بود! به نظرم اصلا روی فیلم ننشسته بود و صدای نامیزان و بلندش آزاردهنده بود بیشتر اوقات. موسیقی‌اش ساخت مجید انتظامی است.

و دومین مورد ناخوشایند تدوین‌اش بود. کات‌های ناگهاني‌ای که از یک فضای آرام و نرم به یک فضای شلوغ و رنگی‌رنگی (به خصوص با موسیقی ناخوشایند) می‌خورد آزار دهنده بود برایم.

آن صحنه‌های بریده بریده‌‌ای که از حیاط خانه و برگ‌ها و درختان نشان داده می‌شد و تکرارش به نوعی ترجیع‌بند بخش‌های مختلف فیلم بود و به نظرم نشانی از همان روایت ترانه آخر فیلم در باب خزان شدن و نشدن داشت، ایده جذابی بود اما اجرا… نه! راضی‌ام نکرد!

بعضی کادرها بسی دلچسب بودند. میز کار انتظامی با یک کاسه سنجد (یا عناب؟) و یک عالمه دارو در انتهای میز و دست‌هایی که در حال کار کردن بودند ماندگارترین تصویر فیلم است در ذهنم.

و دیگر چه در ذهنم مانده؟

معمای ساتو…  اشاره به تنهایی… و روایتی که از فلور ارایه شد…

و دیگر این که ترانه تیتراژ پایانی را دوست داشتم. متن ترانه دلچسب بود اما باز هم همان درد صدا و موسیقی را داشت! کلا از بخش صداهای این فیلم راضی نبودم!

با این احوال فیلم راببینید. توصیه‌اش می‌کنم.

پ.ن: سانس 19:30 در سینما فرهنگ و سانس 20 در سینما آزادی این فیلم را نمایش می‌دهد.

Advertisements
این نوشته در اطلاع‌رسانی‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s