سفرنامه بافق

سه‌شنبه 16/ آبان/ 85

ساعت 6:15 عصر

با عجله وارد خانه مي‌شوم. هنوز ساكم را جمع نكرده‌ام، بايد دوش بگيرم، flash ام را چك كنم و سعي كنم چيزي جا نگذارم.

آژانس ساعت 7:30مي‌رسد. فرصت براي چك كردن email نيست.

ساعت 8:05 شب- راه‌آهن تهران

قرار است بين 8 تا 8:15 همه حاضر باشند. من اولين نفرم. مي‌نشينم و منتظرم بقيه پيدايم كنند!

نفر دوم هم مي‌رسد. شام مي‌خرم . . . سومين نفر هم آمده است.

همه منتظر آخرين نفريم. به طرز نگران كننده‌اي در ترافيك گير كرده است. بليت‌ها دست اوست. احتمالا همه جا مي‌مانيم!

10 دقيقه به حركت قطار مانده است . . . دوان دوان وارد مي‌شود.

حالا همه با هم و با يك عالمه بار و بنديل مي‌دويم. به قطار مي‌رسيم و در كوپه ولو مي‌شويم.

صحبت‌ها گل مي‌كند. آسيب‌شناسي يك NGO، نگراني‌هاي يك مدير، و گاهي دلتنگي‌هاي يك داوطلب. غصه‌ها را لازم نيست به زبان آورد. چشم‌ها همه چيز را مي‌گويند.

مرور برنامه فردا و خواب . . .

چهارشنبه 17/ آبان/ 85

ساعت 5:15 صبح- راه‌آهن يزد

خودمان را تر و تميز و مرتب مي‌كينم. آماده كار.

يك سفر جاده‌اي به طرف با فق. بازي رنگ‌ها در آسمان و طلوع رنگين خورشيد. نمي‌توانم چشم از آسمان بگيرم!

ساعت 7 صبح- اداره محيط‌زيست با فق

به همسفر از پيش آمده‌مان مي‌پيونديم.

يك خواب پيش‌بيني نشده و يك صبحانه هيجان‌انگيز! يك ساعت از برنامه عقب هستيم اما اجتناب ناپذير است.

Comment‌هاي رفتاري داده مي‌شود و ماجرا چالش برانگيز مي‌شود. تحمل جنگ اعصاب را ندارم. اميدوارم سفر آرامي باشد.

دو گروه مي‌شويم و كار را شروع مي‌كنيم.

اولين و بزرگترين لابي: آموزش و پرورش

برخوردي صميمانه‌ و گرم. به نتيجه مذاكره خوشبين مي‌شوم.

اوضاع خوب پيش مي‌رود. روال قانوني رابايد طي كرد به هر حال.

«چه‌طور به خردمان نرسيد؟!» /  «سربرگ بدون مهر به چه دردمان مي‌خورد؟!» / «اگر فايلش را نداشته باشيم چي؟!»

موبايل‌ها مشغول مي‌شود . . . تهران- با فق / با فق-تهران/ با فق-با فق/ و باز تهران . . .

تيرها به سنگ مي‌خورد. اميدوارم روابط حسنه‌مان كار را پيش ببرد.

پيدا شد! . . . حالا همه چيز آماده است.

لابي دوم: فرمانداري

ملاقات با يك آدم‌ دوست‌ داشتني، معاون فرماندار.

وقتي به اين فكر مي‌كنم كه در يك اداره دولتي و در چنين شهري آدمي مثل او پيدا مي‌شود حسابي شارژ مي‌شوم.

كمي دوندگي دارد اما با درايت همه چيز حل مي‌شود!

حس موفقيت!

ساعت 12 ظهر- باز هم آموزش و پرورش

جاي ترديد نيست. انتظارات‌مان تمام و كمال برآورده مي‌شود.

باز هم موفقيت!

حوالي ساعت 2- ساندويچي دور ميدان امام‌ زاده

يك غذاخوري كوچك اما هيجان‌انگيز.

باز هم تنوع ليست غذايش انتخاب‌مان را سخت مي‌كند!

غذا مي خوريم و مختصري از نتايج كارمان را به اطلاع گروه ديگر مي‌رسانيم.

راه دوري نيست اما . . . «من كه پياده نمي‌آيم!»

همه پنچر شده‌اند! بي‌انرژي و بي‌حال. بايد براي ملاقات‌هاي بعد از ظهر refresh شويم.

من دوش مي‌گيرم و سرحال مي‌آيم، بقيه مي‌خوابند و سرحال مي‌آيند.

ساعت 5:30 عصر- اداره محيط زيست با فق

منتظر يك ملاقاتيم.

«سركارمان گذاشته‌؟!»

استفاده بهينه از وقت: گزارش روزانه مي‌نويسيم.

كمي بعد از غروب- همان‌جا

ديدن يك دوست با فقي و گپ و گفتگو.

گاهي شبيه استنتاق است البته: «محصولش چيست؟» / «پساب هم دارد؟» / «چندبار انفجار دارد؟» / «ساعت مشخصي است اين انفجارها؟» / «براي توليد نورد است؟» / «بيشتر در كدام قسمت‌ها . . .

و تمام فرايند توليد آهن مرور مي‌شود!!

البته ايده‌هايي هم براي همكاري شكل مي‌گيرد.

كمي بعدتر- همان‌جا

از فرصت استفاده مي‌كنيم و ملاقاتي ديگر شكل مي‌دهيم.

محيط‌بان‌ها، آدم‌هاي بيابان! حسشان نسبت به حيوانات را دوست دارم. علاقه‌اي است كه قصد تصرف ندارد. نمايشي واقعي از جمله «همه ما سهمي از زمين هستيم».

شنيدن حرف‌هاي يك محيط‌بان قديمي و كار كشته جذاب است.

هوش اجتماعي بالايي دارد. اين موضوع از تعاملش با ديگران به خوبي مشخص است.

در خلال توصيه‌هاي پدرانه‌اش، فضاي كار برايمان روشن مي‌شود.

سلسله هماهنگي‌هاي بيشتري لازم است. . . .

خداي من . . . چه‌قدر كار . . . مي‌رسيم؟! فقط سه هفته وقت داريم!

حوالي 8 شب- همان‌جا

«چرا سر كارمون گذاشته؟ يه زنگ بزن ببين قضيه چيه؟»

قضيه‌اي نيست. زنگ در خراب بود! قرار مجددا گذاشته مي‌شود و ما منتظر مهمانيم.

زنگ مي‌زنند.

در را باز مي‌كنند اما كسي داخل نمي‌آيد . . .

اي بابا! در باز كردن كه اين‌قدر طول نمي‌كشد.

«اومده اما ميگه نميام تو. داريم دم در باهاش صحبت مي‌كنيم.»

مهمان مي‌رود و همكاران بازمي‌گردند.

«نتيجه؟»

«مهره سوخته!»

انگار اوضاع آن‌طور كه به نظر مي‌رسيد پيش نمي‌رود!

ساعت 10:15 شب- همان‌جا

همچنان به گزارش نويسي روزانه مي‌پردازيم.

كمي شيطنت، كمي خنده، شارژ مي‌شويم.

يك نفر امشب بليت دارد. تيم 5 نفره‌مان 4 نفره مي‌شود.

شام.

گزارش نويسي.

خواب.

البته كمي تلاش ناموفق براي درس خواندن . . . شنبه امتحان دارم و فقط 2 صفحه از 40 صفحه خوانده شده!

پنج‌شنبه 18/ آبان/ 85

باز هم دو گروه مي‌شويم. بازديد  از 6 مدرسه دستور كار امروز ماست. هلال احمر برنامه گروه ديگر.

ساعت 8:30 صبح- شهر با فق

2 بار به در بسته برمي‌خوريم و در نهايت 2 در جديد باز مي كنيم!

همكاري آموزش و پرورش اميدوار كننده است. معاون هوايمان را دارد.

نتايج رضايت‌بخش و اميدواركننده است.

اما . . . انگار بايد در اندازه برنامه‌ تجديدنظر كرد. سنگي كه در چاه انداخته شده بود تا صد تا عاقل درش بياورند‌ قصد دارد داوطلبانه خارج شود!! حالا من مخالفم!

نكته مشترك بيشتر مدارس با فق: جاكفشي در ورودي راهرو

همه كفش‌هايشان را در مي آورند! كف كلاس‌ها موكت است، كف دفتر، كف كتابخانه، كف كارگاه و همين‌طور كف آزمايشگاه!

معلم و دانش‌آموز همه با جوراب ديده مي‌شوند. البته برخي معلم‌ها و مسئولين مدرسه صندل مي‌پوشند.

حوالي ظهر- آخرين مدرسه

كارمان تمام شده است. من دلم دانشگاه آزاد با فق مي‌خواهد، در درجه اول روابط عمومي، و در درجه دوم رييس. اما هيچ‌كس وقعي به من نمي‌نهد!

به محل سكونتمان برمي‌گرديم. ناهار را مهمان يك مدرسه بوده‌ايم. آش رشته.

بيرون كاري نداريم. فقط يك آدم خير بايد بليت اتوبوس براي يز د بخرد.

آدم خير ضمن خريد بليت زير و زردچوبه شهر را هم بيرون مي‌كشد! با ميراث فرهنگي ارتباط مي‌گيرد، فدراسيون موتورسواري را كشف مي‌كند، و كيك يزدي واقعي مي‌خرد!

ساعت 2:40 بعد از ظهر- ميدان مخابرات

بار و بنديلمان را جمع كرده‌ايم و راهي مي‌شويم. اين همه بار، اما آژانس ماشين ندارد! تاكسي هم پيدا نمي‌شود.

«از اتوبوس جا نمونيم يه وقت . . . «

تاكسي سوارمان مي‌كند. مسافر ديگري هم دارد. خانمي همراه با پسرش. اول فكر مي‌كند دانشجوييم. توضيح كه مي‌دهيم مي‌شناسدمان!

روز كودك و طبيعت، همايش كانون پرورش فكري، سرود و تئاتر . . . ماجرا مربوط به سال 82 است اما هنوز بازخورد دارد! اميدوار مي‌شوم. اين‌جا كار آموزشي خوب جواب مي‌دهد!

به پسرش كه كارت پستال مي‌دهم آشنايي‌مان بيشتر مي‌شود. پسرش شاگرد آينده كارگاه ما در آذر ماه است!

ساعت 3 بعد از ظهر- سوار اتوبوس به طرف يز د

تقريبا تمام اتوبوس را دانشجويان دانشگاه آزاد با فق تشكيل مي‌دهند.

خبر را از آن‌ها مي‌شنوم. رييس داشگاه بركنار شده است. حسابي دمغ مي‌شوم.

«هي گفتم بريم دانشگاه آزاد، هي گوش ندادين . . . هيشكي منو دوست نداره!»

اتوبوس كه راه مي‌افتد كارمان راشروع مي‌كنيم. برنامه‌ريزي جلسه عصر.

بحث‌مان حسابي داغ است. پيشنهاد مي‌دهيم، رد مي‌كنيم، كل ماجرا را زير سوال مي‌بريم، مدل جديدي مي‌چينيم . . . و بالاخره بعد از يك ساعت و نيم مجادله به تفاهم مي‌رسيم!

بدون آن‌كه بفهميم به يز د مي‌رسيم.

«بالاخره نفهميدم اين آقا جلوييه كي بود! خيلي آشناست قيافه‌اش. مطمئنم يه جا ديديمش!»

و براي n امين بار با فرضيه‌ام مخالفت مي‌شود!

ساعت 5 بعد از ظهر- نمايندگي سازمان ملي جوانان يز د

منتظر رسيدن بقيه مدعوين جلسه هستيم.

با معرفي طرفين، جلسه شروع مي‌شود.

هيجان! كلمه‌اي است كه همه اعضاي تشكل در معرفي‌شان به كار مي‌برند! جوان، ورزشكار، ماجرا جو، طبيعت‌گرد و اهل هر ورزش و حركت ژانگولري كه هيجان داشته باشد!

دوست‌شان دارم!

مذاكرات سنگيني را تجربه مي‌كنيم. تجربه جالبي است برايم، فردي و سازماني! و چه‌قدر درايت به كار مي‌رود تا جلسه به خوبي جمع شود!

عكس يادگاري و وعده يك شب پر هيجان!

ساعت 9:30 شب- دفتر جمعيت ميهن سبز

يك مغازه است. در زير زمين يك پاساژ. دكور هيجان‌انگيز و ارزاني دارد. حسابي كيفورم!

كمي در پاساژ مي‌چرخيم، عكس مي‌بينيم و حرف مي‌زنيم.

كابوس كيك يزدي دست از سرمان بر نمي‌دارد! با اين كه شكل كيك يزدي شده‌ام اما باز هم مي‌خورم!

عكس يادگاري و پيش به سوي هيجان وعده داده شده!

ساعت 10:30 شب- مجتمع ورزشي تفريحي مهنو ر

در بدو امر با صاحب مجتمع رو به رو مي‌شويم. آدم جالبي است. يك كارآفرين! البته ايده‌هاي پرت هم كم ندارد!

موفق به رويت مخمل نمي‌شويم. گربه زيبايي است كه حسابي ازش تعريف مي‌كنند. دلم بغل كردن گربه مي‌خواهد اما يافت مي‌نشود!

چرخي دور مجتمع مي‌زنيم و منظور دوستانمان از هيجان را مي‌فهميم.

اسكيت‌بازهاي حرفه‌اي، دوچرخه‌سوارهاي حرفه‌اي، موتورسوارهاي حرفه‌اي!

دو نوع موتور و يك دوچرخه را امتحان مي‌كنم! واقعا شب دلچسبي است.

شيطنت، تخليه انرژي، هيجان و شادي!

اين‌جا از معذوريت‌هاي كاري خبري نيست! چقدر راحتم با اين آدم‌ها! فوق‌العاده است!

بايد به قطار برسيم.

نيم‌ساعت ماشين‌سواري در خيابان‌هاي باراني يزد.

حس شهر برايم زنده مي‌شود. شهر، جايي كه بيش از يك خيابان اصلي داشته باشد! جايي كه چهار راه داشته باشد! جايي كه پشت چراغ قرمز بماني!

ساعت 12:30 شب- راه آهن يز د

هوا سرد شده است حسابي. من البته راضي و خوشحالم! شام مي‌خوريم و با چشمان نيمه‌باز و خواب‌آلود گزارش روزانه مي‌نويسيم.

نه خبري از قطار هست نه خبري از تاخير! سكوت خبري كامل! پرس و جو كه مي‌كنيم وعده يك ساعت تاخير داده مي‌شود.

«خوابم ميااااد! پس اين قطار كي مي‌رسه؟!»

بالاخره مي‌رسد. 2:30 نيمه شب.

استقرار 4 نفر همراه بارهايشان در يك كوپه نامرتب 6 نفره قريب نيم ساعت پت و مت بازي به دنبال دارد! بارها و بارها از خنده ولو مي‌شويم!

و بالاخره . . . خواب!

يك خواب راحت و دلچسب تا صبح!

جمعه 19/ آبان/ 85

ساعت 8:30 صبح- قطار در راه تهران

خواب ديشب آن‌قدر دلچسب بوده كه لبخند از صورتم كنار نمي‌رود. همه‌مان همين‌طوريم!

صبحانه.

خواندن و تكميل گزارش‌ها.

يحث‌هاي ساختاري و . . .

تمام!

راه آهن تهران- ساعت 1:15 بعد از ظهر

Advertisements
این نوشته در سفرهای من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s