ميم مثل مادر

امروز فيلم «ميم مثل مادر» را ديدم.

زندگي . . . چيزي كه بايد به خوبي از عهده‌اش بربياييم. بايد در اين بازي به خوبي بازي كنيم. زندگي يعني همين. عظمتش و زيبايي‌اش به همين بازي است.

بعد از فيلم دلم سكوت مي‌خواست. از آن حس‌هايي كه دلت نمي‌خواهد لب از لب باز كني. انگار لب‌هايت به هم چسبيده‌اند. نمي‌خواهي هيچ صدايي از آن‌ها خارج شود.

دلم موسيقي مي‌خواست. دلم باد مي‌خواست. دلم ماشين‌سواري در خيابان‌هاي نيمه‌شب تهران مي‌خواست.

كمي پياده‌روي كردم. هدفون در گوش و لب‌هاي به هم چسبيده!

به فيلم كه فكر مي‌كنم چيزهاي زيادي برايم تداعي مي‌شود. اولينش شعر دكتر رناني است:

«…. زندگي خوب است خوب

          زندگي سخت است سخت

                   زندگي را ياد گيريم از درخت

زير باران زير برف

          زير آتش در ميان برج تير، در كوير

                   در ميان باد و طوفان، رعد و برق

                             ريشه را در خاك افشرده است سخت

مي‌مكد آب حيات از خاك بخت

          زندگي را ياد گيريم از درخت»

به زندگي فكر مي‌كنم. به مبارزه براي زندگي. به نشانه‌هاي كوچك زندگي كه دركش گاهي چقدر سخت مي‌شود براي آدم‌ها!

زندگي اولين لايه اين فيلم بود. وقتي بتواني از فكر كردن به اين لايه رها شوي، به نشانه‌ها هم پي مي‌بري. نشانه‌هايي كه ملاقلي‌پور در فيلمش چيده است.

كمي شبيه كارهاي حاتمي‌كيا بود. شبيه «آژانس شيشه‌اي». آن‌جايي كه سپيده براي تاييد ناتواني پسرش به كميسيون پزشكي مي‌رود و جوابي كه مي‌شنود من را ياد قضاوت‌هاي مسافران گروگان گرفته شده توسط حاج كاظم انداخت. تقابل و تعامل شخصيت‌ها هم كمي شبيه «آژانس شيشه‌اي» بود. سپيده در كنار همسرش سهيل كه يك ديپلمات است، شبيه حاج كاظم بود در كنار همرزم سابقش كه براي حفظ امنيت ملي تلاش مي‌كرد.

اين شباهت‌ها و تداعي‌ها برايم جالب بود. يكي از جالب‌ترين تداعي‌ها صحنه‌اي بود كه مرا ياد فيلم «فارست گامپ» انداخت. وقتي سعيد با آن شرايط خاصش در خيابان راه مي‌رود و با نگاه خيره مردم مواجه مي‌شود، با خنده و حتي با آزار. اما اين چيزي است كه پيش از اين برايش پيش نيامده است. چنين برخوردهايي را تنها وقتي مي‌بينيم (و مي‌بيند) كه متوجه حقيقت ماجراي پدرش مي‌شود و اين كه چرا آن‌ها را ترك كرده است. ياد صحنه جالبي از «فارست گامپ» افتادم كه انگار تاييدي بر اين ماجرا است. وقتي فارست با آن كفش‌هاي طبي‌اش زمين مي‌خورد و باعث خنده مردم مي‌شود، مادرش كمكش مي‌كند و برايش توضيح مي‌دهد كه اگر خدا مي‌خواست همه را يكسان خلق كند بقيه مردم هم بايد چنين كفش‌هايي مي‌پوشيدند! و فارست يكي از موفق‌ترين آدم‌هايي مي‌شود كه مي‌توان تصور كرد!

Advertisements
این نوشته در اطلاع‌رسانی‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s