من، همان ساراي 4 سال پيش!

مامان: موبايلت خراب شده؟!

من: نه. چطور؟

مامان: آخه چند بار زنگ زدم جواب ندادي.

من: تا ۸ سر كلاس بودم.

مامان: دانشگاه علامه؟

من: آره.

مامان: مگه هنوزم اونجا كار داري؟!!

* * *

۴ سال پيش هم گفتگويي شبيه اين هر از گاهي بينمان شكل مي‌گرفت. با اين تفاوت كه به جاي دانشگاه علامه، اين سوال درباره مدرسه پيش مي‌آمد. انگار من هيچ وقت هيچ جا را درست و حسابي ترك نمي‌كنم! حداقل به اين زودي‌ها
راستي امروز بعد از ۸ سال حضور بي‌وقفه در افطاري‌هاي مدرسه، خلف وعده كردم. مجبور شدم دقيقا همان ساعت را سر كلاس باشم . . .
دلم مدرسه مي‌خواهد . . .  بچه‌ها . . . حياط . . . سرود ملي خواندن . . . و اوكاليپتوس عزيزمان كه قدش حتي از پشت بام هم بالاتر زده است!

این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s