دوستي يك ساله ما

ديروز باز هم ديدمش. بيش از يك سال است كه همديگر را مي‌بينيم. هميشه هم در همين موقعيت. او نشسته روي يك صندلي بلند پشت پيشخوان و من ايستاده رو به رويش.

او مرا ارزيابي مي‌كند، قضاوت مي‌كند و حكم صادر مي‌كند. من سعي مي‌كنم كمتر حساسيت برانگيز باشم! خودم را كمي تغيير مي‌دهم. سعي مي‌كنم آن‌گونه باشم كه او مي‌خواهد. چند قدم مانده به دري كه او پشتش نشسته كلاهم را برمي‌دارم، مقنعه‌ام را از زير بند كوله پشتي آزاد مي‌كنم و مرتب مي‌كنم، كوله پشتي‌‌ام را يك بنده مي‌اندازم و سعي مي‌كنم مانتو‌ام را صاف كنم و پايين بكشم! درست آن‌گونه كه او انتظار دارد.

كارت ورودم را به دست مي‌گيرم و وارد مي‌شوم. سعي مي‌كنم چهره گرمي داشته باشم. بلند سلام مي‌كنم. جوري كه انگار من موجه‌ترين آدمي هستم كه تا به حال ديده است. جواب سلامم را مي‌دهد. اكثرا زيرلب يا با تكان سر. كارتم را رو به رويش مي‌گيرم كه بتواند راحت ببيند. اما اهميت چنداني نمي‌دهد. سرش را از كنار پيشخوان خم مي‌كند و سر تا پايم را برانداز مي‌كند. بيشتر پايم را! زانوهايم را! جايي كه اختلاف ميان خط قرمزهاي من و خط قرمزهاي او بروز مي‌كند!

در بيشتر مواقع با سر اشاره مي‌كند كه مي‌توانم بروم. احتمالا با اكراه. (من كه اين طور فكر مي‌كنم!)

گاهي اجازه ورود صادر نمي‌كند اما قدرت چانه‌زني‌ام كارساز مي‌شود و اجازه ورود را مي‌گيرد!

معدود زمان‌هايي هم هست كه كاري از دست قدرت چانه‌زني بر نمي‌آيد. عطاي كتابخانه را به لقايش مي‌بخشم و برمي‌گردم!

يك سال است كه همديگر را مي‌شناسيم اما دراين مدت جز گفتگويي كه براي قانع كردن همديگر استفاده كرده‌ايم، حرف ديگري نداشته‌ايم. اصولا گفتگوي ما از اختلاف شروع مي‌شود! با هم حرف نمي‌زنيم مگر آن‌كه سعي در تغيير عقيده يكديگر داشته باشيم! ارتباط جالبي است.

اما اخلاق هم را مي‌شناسيم. مي‌دانم كه او مو را از ماست بيرون مي‌كشد. مي‌دانم كه با عجله كردن در نشان دادن كارت نمي‌شود از اين ارزيابي خلاص شد. مي‌دانم كه اگر بخواهم چنين حربه‌اي به كار ببرم صدايم مي‌كند و وادارم مي‌كند بايستم تا بتواند با دقت قضاوت كند.

او هم مي‌داند كه من سعي مي‌كنم سريع وارد شوم كه خوب نتواند قد مانتوام را ببيند. مي‌داند كه بايد به محض بازكردن در، ارزيابي‌اش را به سرعت انجام ‌دهد. مي‌داند كه كافي است در حكم عدم ورودش كمي سستي نشان بدهد تا به راحتي نظرش را تغيير بدهم.

يك سال است كه به همين ترتيب در مورد يكي از خصوصي‌ترين مسايل زندگي‌ام مورد قضاوت و حكم قرار مي‌گيرم. قضاوت مي‌شوم و حكم را مي‌پذيرم. اصولا براي ورود به هر جايي يا همراهي با هر جمعي بايد قوانينش را پذيرفت. من هم تمام اين قضاوت‌ها و حكم‌ها را مي‌پذيرم. هر چند ناراحت كننده است اما . . . به قواعد احترام مي‌گذارم!

Advertisements
این نوشته در روزانه‌های من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s